خرید بک لینک

درباره سایت

روزانه

امکانات وب

بهمنيار از شاگردان بنام ابوعلي سينا بود ، به او پيشنهاد كرد كه : « استاد چرا ادعاي نبوت و پيامبري نمي كني ؟»

بوعلي به او پاسخي نداد .

در يكي از شبهاي سرد كه هوا يخبندان بود و هردو زير كرسي گرم خفته بودند ، بوعلي گفت : تشنگي مرا رنج مي دهد، كمي آب براي من حاضر كن .

او به خاطر اين كه از زير كرسي گرم خارج نشود ، گفت : « استاد آب در چنين موقعي براي سينه شما ضرر دارد.» بو علي گفت :« استاد تو در طب منم !تو به من دستور مي دهي ؟» بهمنيارگفت :« حقيقت اين است كه من نمي توانم براي آوردن آب سرماي خارج را تحمل نمايم . »

 

در همين حال صداي مؤذن از ارتفاع گلدسته به گوش رسيد : « الله اكبر . . . . »

بوعلي گفت : اي بهمنيار ! نبوت و پيامبري لايق آن كسي است كه خودش چند صد سال است از دنيا رفته ، ولي اكنون مؤذن به عشق و محبت او بر بالاي مأذنه رفته و نام وي را به عظمت و بزرگي ياد مي كند ؛ نه من كه استاد تو هستم و حاضر نيستي كمي آب براي رفع تشنگي من بياوري .»

برچسب: نویسنده: سارا تاريخ: شنبه 18 شهريور 1391 ساعت: 12:34

در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند. در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها علايق يكساني هم داشتند و دوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند. آنها آكادمي هنر سوئد را براي تحصيل خود انتخاب كرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسيدند. اما پدر قادر به پرداخت هزينه تحصيل هردوي آنها  بطور همزمان نبود. براي همين قرار شد كه قرعه كشي كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصيل برادرش باشد. قرعه به نام آبريش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصيل در رشته نقاشي پرداخت. آلبرت هم در معدن كار مي كرد. 4 سال گذشت و حالا آبريش يك نقاش معروف شده بود. او با خوشحالي به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهاي آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخيم شده و انگشتانش از حالت طبيعي خارج شده بودند. او گفت: من ديگر با اين دستها قادر به نقاشي نيستم اما دستهاي تو دستهاي من هم هست. مهم اين است تو به آرزويت رسيدي. آبريش اشك ريخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادري كه آينده اش را فدايش كرده بود. سالها گذشت و نام آبريش دورر بعنوان بهترين نقاش رنسانس در همه دنيا پخش شد. اما ازميان همه آثارش يك نقاشي بسيار زيبا وجود دارد كه آن را از روي دستهاي برادرش آلبرت كشيده و به او هديه كرده است. يك شاهكار هنري معروف به نام "دستان بهشتي".ا

برچسب: نویسنده: سارا تاريخ: شنبه 18 شهريور 1391 ساعت: 12:17

صفحه بندی